تبليغاتX
روزوشب

تاریخ، تاریخ است.

همیشه‌ی خدا تاریخ برایم چیزی بیشتر از کتابهای تاریخ مدرسه یا یک رشته‌‌ی دانشگاهی بوده. شاید چون بابا کتاب تاریخ که دستش می‌گرفت چنان شیفته و شیدا بود که زمین و زمان را هم اگر بهم می‌دوختی، انگار نه انگار. شاید هم چون در تمام طول دوران مدرسه، یعنی آخرین روزهایی که درس تاریخ از کسی گرفته‌ام، بهترین معلمهای تاریخ شهرم را داشته‌ام.

تاریخ شاید همان چیزی است که با ذهن خیال‌پرداز من ترکیبی جادویی درست می‌کند. چیزی که بشود آدم را به خلسه‌ای شیرین ببرد. چیزی شبیه تماشای زنده شدن آدم‌ها واز سر نوع روی دادن وقایع اما اینبار بر صفحه‌ی کاغذی کتابها. شاید برای همین است که برخلاف بی وقفه و با سرعت خواندن باقی کتابهایی که دوستشان دارم، تاریخ را سلانه سلانه می‌خوانم و آن وقتهایی که نباید، شبهای خطرناکی مثل شبهای امتحان که شاید بشود از جلد 11 تاریخ تمدن "دورانت‌ها" کیف کرد اما فردایش جامعه‌شناسی سیاسی را حتما خواهی اُفتاد و "عصر ناپلئون" سر جلسه‌ی امتحان هیچ به درد آدم نمی‌خورد.

تاریخ معاصر اما حرف دیگری است.

 نه تاریخ معاصر آبراهامیان که با وصف 53 نفر و غائله‌ی آذربایجان آدم را به دنبال خود بکشاند اما همینکه به قول خودش انقلاب 57 علمای سنتی را از صدر اسلام به صحنه ‌آورد، انگار دنیا به پایان رسیده است. درست مثل بقیه‌ی کتابهای تاریخ معاصر و خودزندگینامه نوشتها و کتابهای تاریخ مدرسه که آخرین ورق‌هایش 22 بهمن است و اولین نماز جمعه‌ و شروع جنگ... و تمام!

تاریخ همیشه برایم داستانی بوده است. شاید چون معاصر ترین وقایع این کتابها برایم حکم تاریخ را دارند. شاید چون در هیچکدامشان نبوده‌ام، در لحظه‌هایشان راه نرفته‌ام، صدایشان را نشنیده‌ام. برایم  تاریخ،  تاریخ است. چه انقلاب مشروطه باشد، چه اسلامی. چه داستان نخست وزیری فروغی و سهیلی و قوام و ساعد و بیات و حکیمی و صدر و هژیر و منصور و رزم‌ آرا و علاء ومصدق و زاهدی (شما بخوانید سه...نقطه) باشد، چه بازرگان. چه داستان به توپ بستن مجلس باشد، چه اسلامی کردنش.

اما این روزها اگر تاریخ شوند.

این روزها اگر تاریخ شوند، اگر نوشته شوند، اگر کتاب شوند، اگر در کلاسهای تاریخ درس داده شوند، اگر امتحان گرفته شوند، آنوقت دیگر تاریخ، تاریخ نیست. دیگر برایم تاریخ، تاریخ نیست. دیگر آدمها و اتفاق ها زنده نمی‌شوند، نمی‌میرند که زنده شوند.

گوشَت را اگر بیاوری جلو، اگر قول بدهی بهم نخندی (حداقل نه با صدای بلند!) می‌گویم که فکر کردن به این تاریخ دلم را می‌لرزاند. انقدر می‌لرزاند که فرو می‌ریزم. نه که فکر کنی شاید جای پای کوچکی از من باشد روی صفحه‌های این کتاب، نه که فکر کنی حرف و حدیث سهم خواهی و مدعی شدن باشد، نه! اما فکر اینکه تاریخ همان که با دیگران کرد با ما می کند، فکر اینکه شاید دخترکی  تاریخ معاصر ایران را دست بگیرد و قضاوتمان کند، فکر اینکه کسی ثبتمان کند و دیگر نشود چیزی را پس و پیش کرد، پاک کرد، کج و راست کرد، به وحشتم می‌اندازد. تو را چه؟ آنها را چه؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/08/06ساعت 9:58 قبل از ظهر  توسط روز  | 

 تعطیلات...

چند سال پیش با یکی از دوستانم که جوانی بود از اهالی قم، درباره احوالات آن روزها که به نسبت حالا اوضاع چندان بدی هم نبود، حرف می زدیم و او معتقد بود خدا جهان را گذاشته است رویِ سیستم اتوماتیک automatic و خودش رفته است تعطیلات و از مصائبی که دنیا را فرا گرفته هیچ خبر ندارد.

بگذریم از این که کلی سر اینکه خدا کجا را برای تعطیلات رفتن انتخاب می کند باهم حرف زدیم و آخرش هم به توافق نرسیدیم! من معتقدم آدم های بعضی جاهای دنیا، اگر خودشان را هم بکشند نمی توانند منکر وجود خدا باشند و در بدترین شکل ممکن می توانند تعبیری داشته باشند شبیه دوست من. یکی از این شهر ها هم قم است!

یک دلیل درست و حسابی هم برایش دارم.

وقتی بچه بودم، یک روز از عزیزم (مادر بزرگ مادری ام را می گویم) چیزهایی پرسیدم مثل اینکه خدا چیست و کجاست و چکار می کند و آیا تلویزیون می بیند و اگر می بیند کارتون هم می بیند  و هزار سوال در همین مایه ها تا اینکه رسیدیم به اینکه خدا وقتی حوصله اش سر می رود چکار می کند؟

پیرزن برای اینکه یک جواب درست و حسابی بهم بدهد تا بعد گرفتار تر از اینکه هست نشود، گفت: می رود قدم می زند. من پرسیدم کجا قدم می زند؟ و او گفت در خیابان های شهر و من که اصولا موجود سمجی بودم پرسیدم کدام شهر و عزیز که احتمالا خودش را برای یک میلیون سوال دیگر آماده کرده بود، پُفی کرد و جواب داد: ..... قم!

اما من دیگر سوالی نپرسیدم. به جایش یک نقاشی کشیدم . نقاشی پیرمردی با ریش های سفید خیلی خیلی بلند که دستهایش را پشت کمرش گره کرده و در حالی که کمی به جلو خم شده بود در خیابان های شهری که حتما در نقاشی ام واضح و آشکار بود که قم است، راه می رفت و همه چیز را با دقت نگاه می کرد.

نپرسید حالا چرا یک پیرمرد ریش سفید؟ چون از همان روزها تا همین حالا معتقدم خدا همینجوری است و لا اقل اینکه یک پیرزن نیست!

دلیل درست و حسابی هم همینی بود که گفتم. نمی خواهید بگوئید شما از کسی که در شهری مثل این به دنیا امده و بزرگ شده که خدا، عصرها در خیابان هایش قدم می زند، توقع دارید منکر وجود خدا باشد!

چندی پیش قرآن می خواندم و سوره ی اعراف را و داستان عاد و ثمود و مدین و بنی اسرائیل و قوم هود و نوح و ... را که چه کردند و چه بر سرشان آمد و به نظرم آمد به نسبت آن وقتها خدا بدجوری این روزها بیکار نشسته است. چه می دانم شاید واقعا رفته باشد تعطیلات!

وَاَلَّذینَ کَذّبوا بِایَاتنا وَلِقاء الآخِرَةِ حَبِطَت اَعمَالُهُم هَل یُجزَونَ اِلَّا مَا کَانُوا یَعمُلونَ

+ نوشته شده در  شنبه 1388/05/10ساعت 4:58 بعد از ظهر  توسط روز  | 

شليك نكنيد



شليك نكنيد آقايان
گلوله هاى شما مى مانند در هوا
روزى به سوى شما مى آيند.
اين سرپناه عمومى است كه گلوله هاى شما مى درند
هيچ اعتمادى
به سقف ترك خورده ى آسمان نيست.
شليك نكنيد آقايان
هيچ كس نمى خواهد كه بميرد
از دست شما مى گريزيم
و پاى درخت ها كنار خيابان ها پنهان مى شويم
مانند هزاران امضا
پاى اعلاميه ها
كه نمى شود كارى كرد.
شليك نكنيد آقايان
گلوله دهان را مى بندد
هزار درِ ديگر باز مى كند.

(محمد شمس لنگرودی)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/04/24ساعت 11:35 قبل از ظهر  توسط روز  | 

...............

حس بدی دارم. حس آدمی که در برابر منظر ه ای تمام قد از دنیای زنده ی آزاد بیرون ایستاده اما اجازه ی حرکت کردن تنها در مربعی کوچکی را دارد. گاهی حبس بودن در اتاقی بی روزنه امید بیشتری در دل آدم باقی می گذارد تا دیدن آرزوهای برباد رفته.

حس بدی دارم. حسی مثل آنچه روز توقیف شرق، هم میهن و شهرمند داشته ام. حسی مثل آنچه روز ۲۳ خرداد داشته ام. حسی مثل آنچه کمک کرده حرف صادق هدایت را خوبه خوب بفهمم که در زندگی زخمهایی است که روح  را به آرامی و در انزوا می خورد.

حس بدی دارم. حس روح زخم خورده ای را که می خواهد زنده بماند اما نمی تواند. می خواهد حرف بزند - شاید هم فریاد - اما هیچ حرف تازه ای نیست و البته هیچ شنونده ای.

حس بدی دارم. حسی که آدمی بی هیچ امید و آرزو و رویا دارد.

حس بدی دارم. حس بچه ای را که با هزار وعده و وعید به دنیای آدم بزرگها رسیده و حالا می بیند هیچ چیز منتظرش نیست.

حس بدی دارم.

...............

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/04/10ساعت 6:33 بعد از ظهر  توسط روز  | 

فقط شش روز؟!

یکی از دلخوشی های من تویه زندگی ، یک تقویم کوچک گوشه ی آشپزخانه است. از این تقویم ها که می شود هر صبح یک ورقش را جدا کنی و به روز سلام کنی. اما این روزها برایم سخت است باور کردن این تقویم کوچک...

تقویمی که اصرار دارد بگوید فقط شش روز از انتخابات دهم ریاست جمهوری ایران گذشته.

فقط شش روز است که شادی های مردم خیابان های ایران در آستانه انتخابات تمام که نه! ... نابود شده است.

این همه اتفاق فقط در شش روز؟!

احمدی نژاد را در انتخابات برنده اعلام کردند و تبریک گفتند و جشن گرفتند و مردم در بهت فرو رفتند و منفجر شدند و موسوی و کروبی اعتراض و بیانیه صادر کردند و بازداشت و رها شدند و... در شش روز؟!

مردم کرور کرور به خیابان ها ریختند و چه با سکوت و چه با فریاد و چه سبز پوش و چه سیاه پوش اعتراض کردند... در شش روز؟!

تهران و تبریز و اصفهان و شیراز و اهواز و ... ایران دارند در تب خشم می سوزند و آتش می گیرند و ... فقط در شش روز؟!

ایرانی های مهاجر از ترس بی وطن شدن  سر و صورتشان را پوشانده اند و به رسم کشور میزبانشان صف کشیده اند جلوی سفارتخانه های ایران و ... فقط در شش روز؟!

احمدی نژاد و طرفداران و زرخریدانش هی قشون کشیدند جلوی مردم و هی خس و خاشاک و فاسق و همجنس باز و کثافت خواندشان و ... همه اینها فقط در شش روز؟!

تیری از آسمان بچه های این سرزمین را نشانه رفت و گفتند مردم همدیگر را کشته اند. شیشه های خانه ها و بانک ها و ماشین ها شکسته شد و گفتند مردم شیشه های خانه هایشان را می شکنند و ماشین هایشان را آتش می زنند و ... در شش روز؟!

دوباره هجده تیری دیگر مثل بلا بر سر کوی دانشگاه تهران و شیراز و صنعتی اصفهان نازل و حرمت دانشگاه نابود شد و می گویی فقط شش روز آمده و رفته؟!

این همه روز اس ام اس ها قطع است و سایت ها باز نمی شوند و تلفن ها اختلال دارند و تقریبا تمام شبکه های تلویزیونی فارسی زبانِ خارجی چه خبری و چه بی خبری قطع است و مردم هر کدام  برای خودشان شده اند یک پا خبرنگار و ... فقط شش روز؟!

روزهاست روزنامه ها از ترس تعطیل شدن هی صغری و کبری می چینند و هی سایزشان کوچک و بزرگ می شوند و به در و دیوار می کوبند خودشان را تا دو کلمه حرف بزنند و خبرگزاری ها دروغ می گویند و صدا و سیما بی غیرتی اش را به رخ عالم و آدم می کشد و ... تو آن روبه رو نشسته ای و پاهایت را آویزان کرده ای و هی تاب می دهی تویه ذهن من و می گویی فقط شش روز گذشته، تقویم دیوانه؟!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/03/28ساعت 11:11 بعد از ظهر  توسط روز  | 

آرزوهای بزرگ...

کاش در کشوری زندگی می کردیم که هر روز صبح جلوی روزنامه فروشی هایش میشد هزار و یک تیتر ریز و درشت خواند و یک روزنامه خرید و زد زیر بغل و سلانه سلانه رفت سر کار.

کاش در کشوری زندگی می کردیم که می شد عصرها نشست پایه تلویزیونش و از این کانال به آن کانال شد و میان تلویزیون های دولتی و خصوصی خبرهای دنیا را بلعید.

کاش در کشوری زندگی می کردیم که می شد ولو شد جلوی کامپیوتر و ول، وب گشت و با یک اشاره کلیک  از شیر مرغ تا جان آدمیزاد  دانلود کرد.

کاش در کشوری زندگی می کردیم که بی دغدغه ی رسیدن یا نرسیدن، sms هایمان را می فرستادیم و منتظر جوابش می نشستیم.

کاش در کشوری زندگی می کردیم که با یک حساب سر انگشتی می شد فهمید  فردای روز انتخابات آنی رئیس جمهور می شود که همه ی آدم های شهر می خواهند رای شان را به نام او به صندوق بیندازند.

کاش در کشوری زندگی می کردیم که وقتی دلمان دارد از فرط غصه می ترکید می شد رفت توی خیابانهایش  و اعتراض کرد بی آنکه تا وقت برگشتنت مادرت از غصه دق کند.

کاش در کشوری زندگی می کردیم که تا پشت لب پسرهایمان سبز می شد و هیکل دخترهایمان کمی زنانه و فکر می کردند که یعنی حالا دیگر خیلی بزرگ شده اند، می توانستیم برویم و عضو یک حذب سیاسی ای- چیزی شویم و هی توی میتینگ هایشان برای خودمان جیغ و داد و هورا بکشیم تا یک داد زدن برایمان نشود عقده و بماند تنک دلمان.

کاش در کشوری زندگی می کردیم که هر شب وقت خوابیدن لازم نبود دعا کنیم کاش فردا فلان روزنامه و بهمان سایت تعطیل نشوند تا باز بمانیم توی خماری.

کاش در کشوری زندگی می کردیم که یک تبلیغات انتخاباتی را به نام انقلاب رنگی بد نام نکنند و یک اعتراض مردمی را یک کودتا.

کاش در کشوری زندگی می کردیم که رسانه ای هایش – رادیو و تلویزیون و خبرگزاری ها و روزنامه ها و سایت ها و...- بی طرفی پیشکششان، کمی فقط کمی شرف و غیرت داشتند.

کاش در کشوری زندگی می کردیم که آرزوهای بزرگمان این همه دم دستی نبودند تا وقتی لگد برادر بسیجی مان! می خورد به کمرمان دلمان نسوزد.

کاش در کشوری زندگی می کردیم که ....

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/03/24ساعت 5:50 بعد از ظهر  توسط روز  | 

چرا ها....

چرا اینترنت طی چند هفته ی اخیر با مشکات فراوانی مواجه بود؟

چرا سایت ها در آستانه انتخابات فیلتر شدند؟

چرا نیروی انتظامی چند ساعت قبل از شروع انتخابات نیروی انتظامی با آن یال و کوپالِ پلیس ضد شورش در خیابان های تهران مانور برگزار کرد؟

چرا بارها و بارها تجمع در خیابان ها بدون مجوز فرمانداری ها غیر قانونی اعلام شد؟

چرا علی رغم چاپ بالغ بر 56 میلیون تعفه رای، مردم با کمبود آن پای صندوق های رای مواجه شدند؟

چرا هیچ خبری از ناظران ستاد میر حسین موسوی در مراکز اخذ رای نبود؟

چرا علی رغم تاکید ستاد انتخابات کشور خبری از کد نامزدها در بسیاری از شعبه های اخذ رای نبود؟

چرا در ساعات پایانی رای گیری با مردمی که آمده بودند کاری را انجام دهند که این روزها بارها و بارها رسانه ی ملی ازشان خواسته بود– مشارکت!- به شدت برخورد کرد تا متفرقشان کند؟

چرا ستاد میرحسین موسوی در خیابان قیطریه تهران توسط عده ای لباس شخصی تسخیر و سپس توسط پلیس تعطیل شد؟

چرا در حالی که قرار بود رای ها صبح شمارش شوند به یکباره از نیمه شب شمارش آغاز شد؟

چرا در اولین ساعات صبح 87 درصد آرا شمارش شدند اما تا ساعت 11 صبح هیچ نتیجه جدیدی اعلام نشد؟

چرا در حالی که قرار بود رای ها صبح شمارش شوند به یکباره از نیمه شب شمارش آغاز شد؟

چرا در اولین ساعات صبح 87 درصد آرا شمارش شدند اما تا ساعت 11 صبح هیچ نتیجه جدیدی اعلام نشد؟

چرا اینبار تعداد آرا به تفکیک حوزه های استانها اعلام نشد؟

چرا هیچ رای باطله ای در میان آرا شمارش شده وجود ندارد؟

چرا اینبار حتی در زادگاه میرحسین موسوی، مهدی کروبی و رضایی هم مردم به احمدی نژاد رای داده اند؟

 

درگیری در ستاد قیطریه  میرحسین موسوی در تهران

 بقیه عکس های درگیری در ستاد قیطریه میر حسین موسوی را در سایت کسوف ببینید.

+ نوشته شده در  شنبه 1388/03/23ساعت 11:26 قبل از ظهر  توسط روز  | 

 

 بیانیه میر حسین موسوی خطاب به مردم ایران

به گزارش قلم‌نیوز، متن کامل بیانیه مهندس میرحسین موسوی به شرح زیر است:

« بسم الله الرحمن الرحیم
ملت شریف ایران
نتایجی که برای دهمین دوره انتخابات ریاست جمهوری اعلام شد بهت‌آور است؛ مردمی که در صف‌های طولانی اخذ رای شاهد ترکیب آرا بودند و خود می‌‌دانند که به چه کسی رای داده‌‌اند با حیرت تمام به شعبده‌‌بازی دست‌اندرکاران انتخابات و صدا و سیما نگاه می‌کنند. آنان اینک بیش از همیشه به دنبال آن هستند که بدانند چگونه و توسط چه کسانی و مقاماتی طرح این بازی بزرگ ریخته شده است. اینجانب ضمن اعتراض شدید به روند موجود و تخلفات آشکار و فراوان روز انتخابات هشدار می‌‌دهم که تسلیم این صحنه‌آرایی خطرناک نخواهم شد. نتیجه آن چه که از عملکرد متصدیان بی‌‌امانت دیده‌‌ایم و می‌‌بینیم جز تزلزل ارکان نظام مقدس جمهوری اسلامی ایران و حاکمیت دروغ و استبداد نیست. اینجانب طبق وظیفه شرعی و ملی خویش به افشای رازهای پشت سر این روند پرمخاطره خواهم پرداخت و آثار نابود کننده آن را بر سرنوشت کشور توضیح خواهم داد و ترس آن دارم که ادامه وضع موجود همه نیروهای موثر در نظام را به توجیه‌گرانی دروغگو در مقابل مردم تبدیل کند و دنیا و آخرت آنان را در معرض لطمه‌های جبرا‌ن‌‌ناپذیر قرار دهد.

به مسوولان توصیه می‌‌کنم بیش از آن که دیر شود این روند را فورا متوقف کنند و همگی به خط قانون و امانتداری از آرای ملت بازگردند و بدانند که خروج از عدالت مشروعیت زداست. آنان بیش از هر کس دیگر از این حقیقت باخبرند که در این کشور انقلابی بزرگ و اسلامی صورت گرفته است. کم‌ترین پیام انقلاب ما این است که مردم آگاهند و در برابر کسانی که با تقلب روی کار بیایند تمکین نخواهند کرد.

اینجانب از همین فرصت استفاده می‌کنم و ضمن تشکر از عواطف ملت بزرگوار ایران به آنان تذکر می‌دهم که ایران این موجود آسمانی متعلق به آنان است و نه متقلبان، این آنان هستند که باید با هوشیاری خود از آن حفاظت کنند. خائنین به آراء مردم ابایی از آن ندارند که این خانه پارسایان به آتش کشیده شود. ما موج عقلانیت سبز خود را که برگرفته از تعالیم دینی و علایق ملت ما به اهل بیت پیامبر (ص) است با تمامی شور ادامه می‌دهیم و با شورش دروغ که در کشور طغیان کرده و چهره آن را آلوده است مبارزه می‌کنیم، اما اجازه نخواهیم داد که حرکات ما شکل کور به خود بگیرد.

جا دارد از یکایک شهروندانی که برای رساندن این پیام سبز هر کدام ستادی بودند و تمامی ستادهای مردمی و رسمی که در انتخابات فعالیت می‌کردند سپاسگذاری کنم و تاکید کنیم که تا رسیدن به نتیجه‌‌ای که کشور ما لایق آن است هم‌چنان به حضور و تلاش آنان نیاز است.

و ما لنا الا نتوکل علی الله و قد هدانا سبلنا و لنصبرن علی ما اذیتمونا و ع لی الله فلیتو کل المتوکلون

میرحسین موسوی »

+ نوشته شده در  شنبه 1388/03/23ساعت 11:0 قبل از ظهر  توسط روز  | 

 

 آن مرد آمد...

 

 

کاش آن مرد بیاید...

می دانیم دنیا را عوض نخواهدکرد ،

 اما کاش بیاید...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/03/20ساعت 10:27 بعد از ظهر  توسط روز  | 

 بچه که بودم دو تا خونه اون طرف تر از خونه مون یک دختری با مامان و باباش زندگی می کرد که اسمش پرستو بود و چند سال از من بزرگتر. هیچ جوری هم راضی نمی شد با من بازی کنه. می گفت: من دیگه بزرگ شدم!

هیچ از این کاراش خوشم نمی اومد اما تو خونه شون سه تا کتاب داشتن که من عاشقشون بودم. تو هر فرصتی و به هر کلکی که بود می رفتم خونه شون و می نشستم رو تختش و عین یه خانوم با شخصیت کتاب رو آهسته آهسته ورق می زدم – در غیر این صورت کتاب رو ازم می گرفت!- و عکس هاش رو نگاه می کردم. عکس های یه بابای چاق و کچل و یه پسر کوچولو قد خودم که کارای با مزه می کردن.

نمی دونم چرا اما هیچ وقت نه به مامان و بابام گفتم این کتاب ها رو برام بخرن و البته اونها هم هیچ وقت برام نخریدنش و هیچ دوستی هم برای تولدم به جای یکی از اون البوم ها و چه می دونم عروسک ها و گل سرها یکی از اون سه تا کتاب رو بهم هدیه نداد.

ولی من همه عمرم عاشق اون کتابها بودم.

سه قسمتی قصه‌های من و بابام!

شما هم تو بچه گی هاتون می خوندینش یا عکس ها ش رو نگاه می کردین؟

"اریش ارز"  یک کاریکاتوریست آلمانی بود که این نقاشی ها رو بدون هیچ شرحی برای سرگرم کردن پسرش کریستیان می کشید که تازه مادرش رو از دست داده بود و حسابی غصه می خورد. نقاشی های سیاه و سفیدی که همه ی اونها درباره ی یک پدر چاق سیبیلو و یک پسر لاغر بامزه بودند.

ارز در سال 1940 به خاطر کشیدن کاریکاتور هایی که هیتلر را دست می انداخت، به زندان افتاد و چهار سال در زندان ماند و بعد هم خودکشی کرد.

وقتی کریستیان بزرگ شد نقاشی های پدر را جمع و جور و منتشر کرد و اسمش را گذاشت" پدر و پسر".

همسر ایرج جهانشاهی - مترجم قصه های من و بابام-  قبل از انقلاب به آلمان سفر می کند و یک نشخه از کتاب پدر و پسر را با خود به ایران می آورد. جهانشاهی  هم وقتی نگاهی به سوغاتی همسرش می اندازد به فکر می افتد که بر تصاویر آن شرحی بنویسد و سرانجام در ابتدای جنگ ایران با عراق دست به کار نوشتن شرح تصاویر این کتاب می شود و حاصل کار خود را در کتابی 3 جلدی با نام های «بابای خوب من»، «شوخی ها و مهربانی ها» و «لبخند ماه» به انتشارات «فاطمی» می سپارد.

«فاطمی» در سال 1361 کتاب را با نام «قصه های من و بابام» زیر چاپ می برد و این گونه می شود که بچه های ایران برای اولین بار کتابی را می بینند که روی جلدش همان پسر بچه لاغر بین حلقه های دود پیپ پدر سبیلویش نشسته و برای خودش کتاب می خواند.

کتاب همان سال (1361) جایزه اول شورای کتاب کودک را می گیرد و  تا امروز چندین بار چاپ می شود و حالا آن پدر سبیلو و آن پسرک لاغر اندام به دوستان قدیمی کودکان ایرانی (که بعضی هایشان حالا شاید بیشتر از 30 سال داشته باشند ) تبدیل شده اند.

ایرج جهانشاهی وقتی این کتاب را ترجمه می کرد مردی پا به سن گذاشته بود. او در سال1305 به دنیا آمد و 9 سال بعد از انتشار اولین چاپ کتابش (سال1371) از دنیا رفت.

من بالاخره صاحب کتابهای من و بابام شدم. امسال!!! هدیه ی عالی بود. ممنون آقای عزیز ممنون.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/03/18ساعت 3:30 قبل از ظهر  توسط روز  |