بزرگ شدن!
۱- امروز من ۲۵ ساله شدم.... بیست و پنج سال........
گفته بودی ۲۵ سالم که بشود بزرگ می شوم. یادت هست؟ امروز اما گفتی: هنوز نه ! ۳۰ سالت اگر بشود دیگر حتماْ بزرگ می شوی. و من هر بار دستم بهش نمی رسد. نه اینکه بنشینم گوشه اتاق و زانوهایم را بغل بگیرم که کوچکم هنوز و بزرگ شدن سر طاقچه ی بلندی است برای دستهای من... نه! اما دستت را خوانده ام دیگر ۳۰ سالگی هم باز بزرگ نمی شوم... می دانم. 
۲- ده روز پیش گفتم :زندگی دارد لبخند می زند بهم.
گفتی :کاش بخندد.
گوشهایت را بیاور جلو....
:قلقلک! باید قلقلکش داد تا بخندد. تا قهقهه بزند.بهانه می خواهد... می ترسد بی خودی بخندد و بهش بگویند ... دیوانه! میایی بهانه دستش بدهیم؟...
۳- چشمهایم را می بندم..... لپ هایم را باد می کنم.... آرزو می کنم کاش زندگی بخندد بهمان....فوووووووووووووووووووووووت!
۴- کادوی تولد خودم به خودم یک کتاب ۱۵ هزار تومانی است که مدتهاست از پشت ویترین مغازه چشمک میزد بهم اما خریدنش یک بهانه ی درست و حسابی می خواست. یک خود تحویل گرقتگی اساسی!
۵- کوچک بودن هیچ هم بد نیست.
