خوب اگر شما هم می‌خواهید بدانید کجا هستم!؟ باید بگویم که اشتباه حدس زده‌اید، چون گور به گور نشده‌ام، برای ادامه تحصیل نرفته‌ام مالزی،دچار یاس فلسفی نشده‌ام (حداقل نه بیشتر از قبل)، مسافرت نرفته‌ام ( نه دورتر از خانه‌ی پدری!)، حالم بد نیست (نه بدتر از همیشه) و ....

خوب  این روزها نشسته‌ام زبان می‌خوانم و  فیلم می‌بینم.

زبان انگلیسی نه فرانسه یا ایتالیایی یا روسی یا هر کوفت دیگری که تازگی‌ها مد شده مردم از سر خوشحالی می‌خوانند.

و فیلم میبینم. نه برای بهتر شدن زبان انگلیسی که با زیر نویس فارسی با فونت درشت. فیلم های اغلب خوب و در پاره‌ای مواقع بد. فیلم‌های بد را گاهی از سر وظیفه و برای پیش بردن پایان‌نامه‌ی بعضی همکلاسی‌ها می‌بینم و گاهی به سفارش بعضی دوستان کج‌سلیقه.

 روزها برای خودم یک لیوان نسکافه در ابتدای ماه و چای در روزهای انتهایی ماه  درست می‌کنم و پرده‌ی اتاق را میزنم کنار و مینشینم به زبان خواندن و شبها هم تا بوق سگ فیلم می‌بینیم و سر‌آخر کوهی از پوست تخمه آفتاب‌گردان از خود باقی می‌گذاریم.

همین!

نمایشگاه کتاب هم نرفتم. به هزار دلیل که درست و حسابی ترینش این بود که سال پیش وقتی داشتم میان راهروها و غرفه‌ها و لانه‌هایی که به بعضی انتشاراتی‌ها رسیده بود به جای غرقه، راه می‌رفتم و از بوی عرق آدم‌ها و ونگ ونگ بچه خفه میشدم به شرافتم قسم خوردم که دیگر هیچ وقت به نمایشگاه بین المللی کتاب تهران نیایم و...البته که نرفتم. دلیل دیگرم هم این بود که نه ده روز که صدها روز باقی مانده سال را وقت دارم که دوتا بلیط اتوبوس بخرم و بروم خیابان انقلاب و هر چقدر دلم می‌خواهد پشت ویترین کتاب فروشی ها بایستم و کتاب ببینم و کتاب بخوانم و کتاب بخرم و بعدش هم با دوتا بلیط اتوبوس دیگر برگردم. برایم از لذت کنار هم دیدن همه انتشاراتی ها و حمایت از صنعت نشر کشور و خریدن جیره‌ی کتاب سال و تخفیف کوفتی 10 درصدی و سیب زمینی سرخ شده و دیدن حجم بالای دوستان کتاب خوان نگوئید که خودتان هم می‌دانید که  دو زار نمی‌ارزد.